عشق قربانی مظلوم غرور هست هنوز
عشق قربانی مظلوم غرور هست هنوز "
عشق قربانی مظلوم غرور هست هنوز "
عشق قربانی مظلوم غرور هست هنوز "
¤ زمان نوشته ۳:۳۸ ب.ظ توسط افرا
سهشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠
!!!
تظاهر می کنم ازم دوری
تظاهر می کنی هستم
حرفی نیست.... تمرین می کنم پذیرا باشم...
¤ زمان نوشته ۱:٥٦ ب.ظ توسط افرا
شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠
ور حسی من!!!!
هر وقت یک کاری که وقتم رو پر کرده بود تموم می شه( مثلا مدرک گرفتن- ارایه مقاله- یا هر تغییر دیگه) و من فرصت می کنم حال خودم رو بپرسم ی من جدید متولد شده که نمی شناسمش... کمتر می شناسمش....
حالا که فارغ از تحصیل و درس شدم و بیشتر وقت دارم علاقه هایی درونم بیدار شدن که گاه می شینم و با چشم های باز نگاهشون می کنم آخه اینا کجام قایم شده بودند تا حالا اونوقت؟؟!!!!!
مثلا تازگی ها علاقه مند (عاشق) این شدم که رقص یاد بگیرم یعنی حرفه ای!!!! حالا من دوره چهارم کلاس رقص عربیم رو هم تمدید کردم....
آنچنان دوباره دلم نقاشی می خواد و موسیقی که شبیه این دانشجوهای هنر شدم که رو هوا راه می رن!!!!
یعنی وری از من هست درونم که به شدت حسی و احساسیه و من همیشه گفتم بعد از دو دو تا چاهارتاهام به دادت می رسم. برای همین هم هست که وقتی دو دو تا چهار تا هام تموم می شه این ورم عود می کنه.... روزهای خوشی به من هدیه می ده که شارژم می کنه.
¤ زمان نوشته ٢:٠٩ ب.ظ توسط افرا
یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠
سفر
روز جمعه با یک تور رفتیم به یک جنگل بکر به نام الی مستان در نزدیکی یک روستای بسیار زیبا با مناظر زیباتر که نرسیده به آمل بود.
زیبا بود و قشنگ مخصوصا بالای جنگل که منظره زیبای ابرهایی که از بالای کوه سرازیر میشدند .... .ابرهایی که از سمت دریا می یومدند و برای همین هوا رو ابری و بعدش هم بارونی میکردند. بارونی که به خاطر برگ های درخت ها ما فقط صداش رو میشنیدیم.... همین....
دیگه یک بحثی اونجا با یکی از مسافرها که دکتر هست داشتم راجع به ایگو و سوپر ایگو...
اولی همون خود ذاتی ما است که پرورش نیافته و دومی اونی هست که ما تربیتش میکنیم و مجهز به دانش و آموختهها و تجربههاست و هر دوی اینها باید با هم سنکروون و هماهنگ باشند تا ما متعادل باشیم.... وقتی ایگو رفتار ما رو در دست بگیره مثل دیوانهها یا بچهها هستیم ..... وقتی هم همه کارها رو سوپر ایگو انجام بده مثل آدمهای عصا قورت داده میشیم ... وه که چقدر بدم مییاد از این آدمها .........
به هر حال امروز بعد از حدود یک هفته دیدمت ... درونم احساسی بیدار شد تا به قلبم رسید این احساس از اون پایینها توی دلم مییومد و در قلبم شکفته میشد...
کمی سوزناک بود ولی دوسش داشتم هرچند که درد داشت.
اگه قرار بود با توجه به اون حس عمل کنم دلم می خواست بایستم تا برسی و توی آغوشت آروم بگیرم اما بر اساس سوپر ایگو عمل کردم و از کنارت گذشتم و مثل یک آدم عادی تو رو رد کردم اما درونم غوغایی بود که فقط خودم میدونستم
کاش میتونستم درون تو رو هم حس کنم اینکه درون تو چی میگذره..... فقط به خدا پناه میبرم از این عشق سوزان هفت ساله با همه فراز و نشیبش...
کاش هنوز معجزه وجود داشت. معجزهای مثل دیدن تو از نزدیک و خیره شدن تو چشمهای همدیگه... کاش هنوز معجزه وجود داشت کاش....
همه ترسم از اینه که باید دوباره یک دوره ترک رو تجربه کنم و من الان روحم رو ضعیفتر از اونی می دونم که دوباره بخوام همچین توقعی ازش داشته باشم...
نمیتونم تو درونم بدجور ریشه کردهای....عمیق و پر از سکوت
یک نظر خصوصی برای یادداشت قبلیم داشتم... میتونین خودتون رو معرفی کنین؟
¤ زمان نوشته ۱٢:٤٤ ب.ظ توسط افرا
دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
چجوری از عادتهام دور بشم!!
می تونم بعضی عادت هام رو ترک کنم
مثل دوباره خوابیدن بعد از اینکه با صدای زنگ ساعت کوک شده بیدار میشم ...
مثل وقتی که عجله دارم اما برعکس همه کارهام رو با وسواس و دقت دوبرابر انجام می دم و بیشتر طول می دم.....
مثل وقتی که قراره با کسی آشنا بشم اما ی جوری می پیچونمش... اما چرا این عادت رو دارم ؟
الان می گم براتون
چون ی عادت دیگه هم دارم .. به تو عادت کرده ام.
هفت سالی می شه... نه کلامی نه حرفی فقط و فقط نگاهه...من به این نگاه به این بودن و به این وابستگی عادت کرده ام ... به همین خاطر هست که اون عادت آخری رو نمی تونم ترک کنم...
عادت پیچوندن آدم های مناسب برای زندگی حتی اگه ایده ال هم باشن!!!! این عادت رو به خاطر ترس از دست دادنت دارم.
دارم به این موضوع فکر می کنم که بهتره همین خاطره هامون از هم بمونه پیشمون و من برم دنبال زندگیم...
حقیقت این هست که دلم می خواد مادر باشم... خیلی خیلی زیاد.. و داره خیلی خیلی دیر می شه... این طور نیست به نظرت؟
برای ترک تو دیروز مجموعه شعر فروغ رو خریدم...
می بینی این هم از عادت های بدم هست که درست وقتی که نباید کاری کنم می کنم آخه خوندن شعر فروغ به درد این موقع ها می خوره!!!؟؟؟
مثل پاشیدن نمک روی زخمم می شه اگه شعرهاش رو وارد این روزهام کنم.
چجوری یادت رو از درونم پاک کنم؟
خاطراتی که سال هاست درونم تنیده
من حالا با یاد و خاطرات و سلیقه و صدا و غرور تو عجینم....
این ترکیب با ترکیب افرای بی آلایش سال های دور فرق داره ...
چجور دور کنم خودم رو از کسی که بخشی از درونم رو اون ساخته.... شاید باید ی افرای جدید متولد بشه از نداشتنت...
این فقط یک فکره نمی دونم نهاییش می کنم یا نه
اما حس مادرانم بدجور فشار می یاره حتی بیشتر از حس های غریزی دیگم...........
اگه هنوز من و تو غریبه ایم همش بابت ترس های من بوده ...
شاید تو هم ترس داشتی که گول تظاهر من رو خوردی و نفهمیدی حس عمیقی از تو درونمه و فقط وانمود می کنم که بی نیازم ازت....
¤ زمان نوشته ۱:٢٥ ب.ظ توسط افرا
یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
راهی که می روم!!
از وقتی سر کلاسهای روانشناسی می روم خیلی از ترس هام رو شناختم و بعضی هاشون رو هم از دست دادم . .
ترس هایی مثل
ترس از قضاوت دیگران،
ترس از جمع،
ترس از صحبت و اظهار وجود در جمع،
کمال گرایی
و کلی چیزهای کوچیک و بزرگ که حداقل به وجودشون پی بردم و خیلی خیلی دونستن این چیزها من رو آروم کرده....
حالا که این ها از من دورن خیلی آرومم و این باعث شده که فکرم بهتر کار کنه ... دور از استرسهای بیخود بودن خیلی حال میده این رو واقعا میگم ...
استرسهایی که شاید به خاطر حوادث و اتفاقهای زندگیم بر من وارد شده و جا خوش کرده درونم..
حالا کم کم اونها رو میجورم و رفع میکنمشون... از من دور میشن و من حس میکنم درونم رو میتونم لمس کنم...
انگار قلبم گشاد میشه و تنفسم بهتر....
البته سفری که به ترکیه رفتم هم بیتاثیر نبود...
بودنم توی جمع غریبه و یک محیط دور از قضاوت، اطمینانی به من داد که فهمیدم خیلی مظلومانه لحظات عمرم هدر این موضوع میشه که ظاهری آراسته و موجه پیش مردم داشته باشم ...
مثلا اینکه مدرکم بالاتر باشه،
هیکلم فیت تر باشه،
صورتم زیباتر باشه،
ثروتم بیشتر باشه،
معلوماتم غنی تر باشه که چی بشه مثلا!؟
آهان که تایید بشم...
یعنی ارزشمندی من منوط به این شده که دیگران مهر تایید بزنند و این تلاشها برای بدست آوردن این همه مدرک و certificate برای دست یابی به تایید مردمه.....
معنی این موضوع اینه که بابا من به تنهایی و بدون این مدارک خودم رو دوست ندارم!!! (نداشتم)!!!!!!!!
این نتیجه تحلیلهای من هست....
این حسهام رو نوشتم که یک روزی بخونمشون یادم بیاد از کجاها گذشته ام........
اما درون آدم عمقی داره که هر قدر بیشتر بهش پرداختم، بیشتر جذبش شدم... لذتی به من میده شناخت خودم که تنهاییم رو فراموش میکنم... خوشحالم که این راه رو میرم...
¤ زمان نوشته ۱٠:٢٥ ق.ظ توسط افرا
سهشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠
پارادوکس!
بچه که بودم تازه لغت پارادوکس رو شنیده بودم و از اینکه معنیش رو می دونم حس خوبی می کردم.
حالا از این کلمه خوشم نمی یاد... داشتن پارادوکس توی زندگی قشنگ نیست اما توی بعضی موارد ممکنه با مزه باشه..
از عینک آفتابی خوشم می یاد هم باکلاسه هم نمیگذاره آفتاب چشم هام رو کور کنه... اما از عینک آفتابی متنفرم ...
متنفرم... سهم من از چشمانت, سیاهی شیشه اون عینکت شده این روزها...
متنفرم... سهم من از نگاهت, سیاهی شیشه اون عینکت شده این روزها....
از عینک دودی متنفرم...
از عینک دودی خوشم می یاد...
نه متنفرم از هرچی عینک دودیه...مثل رسیدن ته ی کوچه بن بست می مونه دیدن اون دو تا شیشه سیاه روی چشمات.....
¤ زمان نوشته ۳:٤۳ ب.ظ توسط افرا
چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
امروز....
همیشه پیش خودم می گفتم چه لوس که یکی که هر روز می خونیش می یاد و بی دلیل می گه دیگه نمی نویسه... یا می گه که چیز در خوری برای نوشتن نیست پس می رم و این حرف ها .....
اما این مدت نه که اتفاقی نباشه برای نوشتن که بود از پذیرفتن مقالم توی ازمیر و رفتن من به اون جا و یا تغییر حقوقم به خاطر تغییر مدرکم.... یا .... اما حسی نبود برای نوشتن ..
البته ی چیزی اون ته مغزم من رو می خورد که برو حداقل ی شاخه گل بذار و بیا حالا که نمی نویسی....
گاهی هم دلم می خواست راجع به موضوعی توی دلم اینجا ها بنویسم.....
به هر حال امروز اومدم/....
تجربه بودن توی یک کشور دیگه همون جور که می دونستم عالی بود برام چقدر دلم می خواست موهام رو به باد بسپارم .........
زندگی می یاد و می ره ... حالم خوبه اما بدجوری درونم خالیه تنهایی شده .....
مثل ی سوراخ بزرگ که روش ی سطح کاذب هست که سوراخ رو پوشونده.....
این تنهایی بزرگم اونقدر رشد کرده که تا زیر پوستم رسیده...
همه درونم خالیه ..خالی و پر از خواستن ....
¤ زمان نوشته ٢:٤٥ ب.ظ توسط افرا
سهشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
عاشقانه هام!
**** دلم خواست بیام اینجا کمی از عاشقانه هام بنویسم....
از هیجان هام که باید فعلا بمونه درون سینه تا بعدها...
توی فهرست مطالب منتشر شده این جمله رو دیدم:
" عشق قربانی مظلوم غرور هست هنوز "
همین جمله میتونه پستم رو جمع کنه........جمع وجور کنه....
**** یک عدد گربه داشتیم توی حیاط که غذا می دادیم بهش؛
مدتی نبود ... بعد که اومد مامانم گفتن که بچه داره و ما مشتاقانه هر روز نوازشش کردیم تا دیشب که بچه به دندون اومد ...
چهار تا .... اونقدر این ها نازنین هستند که تعجب می کنم چطور مردها از احساسی که ما برای این بچه گربه ها خرج می کنیم هیچی نمی فهمن و همین طور مثل چنار می ایستن و به کودکی ما خنده می کنن......
اینجا ست که می فهمم خدا ما زن ها رو آفرید تا کمی به این مردها زندگی رو یاد بیاریم....
¤ زمان نوشته ٩:٢٠ ق.ظ توسط افرا
یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
باغبونی مامان من!
این روزها مامان رو از باغچه وسط حیاط نمیتونیم جمع کنیم ....
هر روز صبح به عشق گلهای رز و اطلسی و شمعدونی و حسن یوسفی که تازگیها به جمع خونه ما پیوسته؛ از خواب پا میشه....
مامان امسال خیلی به درخت ها و گلهای باغچه میرسه کاملا میتونم ببینم که چقدر عوض شده.... باور نمیکردم این گلهای زبون بسته، میوه های کال درخت شاتوت، غورههای درخت مو بتونه همچین کاری کنه...
مامانم رو نه سر کار رفتن من نه دانشگاه رفتن خواهرهام نه سرکار رفتن برادر و بابا نمیتونه از خواب بیدار کنه... کلا مامانم سرده عکس بابا و ماها که کلی هم عاطفی هستیم....
اونوقت این زبون بستهها میتونن مامان رو صبحها از خواب بیدار کنن تا بهشون آب بده و هرس کنه شاخه ها رو و حیاط رو تمیز کنه... تازه یاد گرفته هر روز هم جای یکیشون رو عوض میکنه بیلچه به دست از این سر به اون سر........
خندم میگیره از کارهای مامان....باورتون میشه یک روز صبح اومدم خونه دیدم مامان جای درخت انجیر رو عوض کرده... یک درخت انجیر کوچولو بود با میوههای شیرین!!!! البته بود چون حالا دیگه نیست ... خشک شدند ایشون..........
همه این ماجراها باعث میشن توی دلم به اونی که اون بالاهاست بگم: ممنونم از معجزه هات ..........
* امروز مدرک موقت ارشدم رو گرفتم... یعنی یک روزی (٢-٣ سال پیش)با خودم تصمیم گرفتم کاری کنم و امروز اون کار به نتیجه رسید....
کاش بقیه کارهام هم همین جور لذت بخش و همراه تجربه کردن به انجام برسه... کارهایی مثل دیدن آسمونهای کشورهای دیگه،ازدواج مناسب، داشتن ماشین، مهم تر از همه چیز رسیدن به زندگی بدون ترس و اجبار.....
¤ زمان نوشته ۱:٤٥ ب.ظ توسط افرا
